حكيم زجاجى

932

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز سلجوقيان بود طغرل به‌جاى * كه از پشت اسلان بد آن پاك‌راى و ليكن به كهرام محبوس بود * در آن قلعهء تنگ مأيوس بود قزل ارسلان داشت گيتى تمام * رسولى فرستاد نزد امام كه بد ركن دين نام آن نامدار * ز خوى بود آن قاضى كامكار فصيح جهان بود و دانش‌پژوه * از آن نامور آسمان را شكوه نكوطبع و شيرين‌زبان بود مرد * برون آوريدى سخن از نورد ز تبريز و خوى سوى بغداد شد * به رفتن دل مهربان شاد شد چو بر پانصد افزود هفتاد و هفت * ز خوى ركن دين سوى بغداد رفت كبوتر ز موصل به بغداد شد * در اين راه مانندهء باد شد فرستاد خيلى گران پيشباز * بزرگان داننده و سرفراز امير همه عز مهرويه ( ؟ ) بود * يكى نامور مرد يك‌رويه بود شنيدم كه از سيب و انبار بود * بر ناصر مير در كار بود بدى مشرف ملك خالص تمام * بيامد بر ركن دين شادكام بياورد حملى گران پيشباز * سخن گفت با او زمانى به راز به هرجا كه مىشد رسول قزل * در آن منزلش شاد مىگشت دل به هر جاى حملى بد آراسته * زمين بود پرنعمت و خواسته چو شد نزد عباسيه نامدار * ز اعمان بغداد چون قندهار بيامد برش زين دوله به‌كام * بياورد حملى ز پيش امام ز عباسيه شاد سر دركشيد * به بغداد شد روى ناصر بديد سخن گفت و بشنيد آن را جواب * ز ناصر كه بد مهترى كامياب مثالى به تقرير روشن‌دلان * نبشتند بهر قزل ارسلان كه او پادشاهى است سلطان‌نشان * سرافراز بر جمع گردن‌كشان ز سلجوقيان هركه او را نخواست * كند چرخ گردانش با خاك راست ز امرش نيارد كسى سركشيد * به رويش ز كين تيغ و خنجر كشيد چو طغرل ز فرمان او دور شد * چراغ دلش نيز بىنور شد به قاضى سپرديم آن بوم‌وبر * و ليكن به امر شه دادگر